بهار - تاریخ: 1405/6/27 ساعت: 12:45
همیشه فکر میکردم میدانم وقتی از مادری حرف میزنند ، از چه حرف می زنند. وقتی از عشق مادر و فرزندی میگفتند ، فکر میکردم مفهومش را میدانم.تا اینکه بهار آمد. بهار فصل ها نه ، بهارِ زندگیِ ما آمد. آن هم وسط پاییز.بهار که آمد ، مثل هر بهاری که می آید و انقلاب می کند و زمین را زیر و رو میکند، خاک را روح میب...
بهار... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:02
همیشه فکر میکردم میدانم وقتی از مادری حرف میزنند ، از چه حرف می زنند. وقتی از عشق مادر و فرزندی میگفتند ، فکر میکردم مفهومش را میدانم. تا اینکه بهار آمد. بهار فصل ها نه ، بهارِ زندگیِ ما آمد. آن هم وسط پاییز. بهار که آمد ، مثل هر بهاری که می آید و ا
پایان قصه ها - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 21:52
همیشه برایم ادامه دادن قصه ها در ذهنم یا روی کاغذ ، لذت بخش بوده، قصه هایی که پایانشان را دوست نداشته ام یا قصه هایی که پایانشان را نمیدانستم . پایان قصه های کتاب یا فیلم یا سریال را همیشه طوری تصور میکنم که آدم های خوب قصه بمانند ، پایانشان خوش با
عاشورا.. - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
صبح:تب دارم...گلویم باد کرده و راه نفسم را گرفته..درد گوش و گلو امانم را بریده..مهربانم راهی مسجد محلشان میشود...من مانده ام امروزم چه میشود...صدای هیئت های عزاداری بی وقفه می آید و دلم آب میشود...خودم را هل میدهم سمت آشپرخانه و خودم را میبندم به آب
زندگی به من میسازد - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
در زندگی همیشه منتظر روزهایی بودم که احساس کنم بزرگ شدم...نه فقط قد کشیده باشم و استخوان ترکانده باشم.در ماهی که گذشت روزهایی داشتم که این طور بود...شاید در آینده ای نزدیک یا دور باز هم این حس را داسته باشم....اما یک چیز خیلی خیلی ملموس داشت...ترس! و
چقدر زود میکذرد... - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
چقدر زود می گذرد و چقدر من در لحظه ها درجا میزنم... این را با خودم میگویم گاهی و همیشه همسر خلافش را ثابت میکند!که تو چه میدانی خدا برایمان چه خواسته و تو سوزنت همیشه روی خواسته هایت گیر میکند !خب خدا خودش میداند و بس.تو فقط تلاشت را بکن! حالا من دا
انتظار.. - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
چند روزیه که برگه ای به من گفته ما قراره سه نفر بشیم...اما اون فقط یه برگه است..بعد از این انتظار...من باورم نمیشه...اما دلم نمیخواد محکوم بشم..به اینکه نمیفهممش..به اینکه چون باورم نمیشه رعایت نمیکنم...به من حق نمیدن که من نمیخوام جریان زندگیمو از ح
خدا. جاریست.... - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
خدا خواست که چند روزی حس مادری را تجربه کنم... خدا خواست که تو بیایی و من لذت خط دوم کم رنگ و فکرهای مادرانه را تجربه کنم... اما فقط چند روز...و اکنون منتظرم تا بروی...چون خانه ات را جای بدی ساختی... و باید با تو.خداحافظی کنم... ممنونم که چند هفته حس قشنگ را به من هدیه کردی... خدا نگهدار...
خوبه که هست... - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
شاید این جا روزگار شاد و غمگین زیادی به خودش دیده باشه... شاید من و این وبلاگ با هم بزرگ شدیم...شاید اگر کسی ازش بگذره بگه چه جای خاک خورده ای! ولی هر کسی ندونه تو که میدونی...این منم که خاک خوردم...نه این وبلاگ...این منم که دارم کهنه و شکسته میشم! ا
مرور... - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
دنبال یه تاریخ خاصی می گشتم .برای همین رفتم تو آرشیو مطالب 7 سال پیش و میتونید تصور کنید که چقدر گیر کردم در خوندن و مرور خاطرات! یه دفعه یادم اومد که چقدر اینجا جزییات مینوشتم.چقدر دل نوشته داشتم.نمی دونم سرم انقدر گرم زندگی شده که نمیرسم بیام یا ای
بنویس از سر خط.. - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
بنویس از سر خط.. خیلی سخت است یک عزیز دلی ..یک پاره تنی داشته باشی که در سختی افتاده باشه و تو فقط بتوانی بیننده باشی و کاری ازت بر نیاید.این روزها دارم تجربه میکنم این حس تلخ را.امیدوارم که زودتر خلاص بشود.حالم بد است از بی رحمی ها و تلخی روزگار..حتی با او که معصوم و پاک مثل فرشته هاست. نوشته شده د...
باید حتما دردی باشد.. - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 5:26
سلام امروز باز بعد از مدت ها آمدم و سری به گنجینه خاطراتم زدم. به غیر از سال های اول عمر اینجا ، بعد ها هر وقت درد بی درمانی داشتم به اینجا پناه می آوردم. و امروز باز بعد از خواندن چند پست به این تیجه رسیدم که انگار حتما باید دردی باشد تا بیایم و بنو