همیشه فکر میکردم میدانم وقتی از مادری حرف میزنند ، از چه حرف می زنند. وقتی از عشق مادر و فرزندی میگفتند ، فکر میکردم مفهومش را میدانم.
تا اینکه بهار آمد.
بهار فصل ها نه ، بهارِ زندگیِ ما آمد. آن هم وسط پاییز.
بهار که آمد ، مثل هر بهاری که می آید و انقلاب می کند و زمین را زیر و رو میکند، خاک را روح میبخشد و جان می دهد و زنده میکند ، بهار ِ من امد و روحی دوباره در من دمیده شد و من دوباره زنده شدم و انگار که پیش از آن مرده بودم . نفسش که با پوست من در هم آمیخت ، تازه نفس کشیدم و پر شدم از هوای عاشقی .عشقی که بی مانند بود و من تا آن روز فکر میکردم که میدانم چیست. اما زهی خیال باطل.
امروز بهار من نزدیک یک سال است که زندگی ما را رنگی کرده و روحی دوباره در آن جاری کرده. مهربان با او نفس می کشد و من هم. نفسمان گویی به نفس ها و لبخند های او گره خورده. خدا را هزاران بار شکر.
در زمان حاضر بعد از دو سال هوای اینجا به سرم زد و یادم افتاد که آمدن بهار را در اینجا ثبت نکرده ام.
بهار من آبان 97 پا به این دنیا گذاشت و مفهوم همه چیز برای من زیر و رو شد، و من دوباره متولد شدم.
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر