خرید بک لینک
در زندگی همیشه منتظر روزهایی بودم که احساس کنم بزرگ شدم...نه فقط قد کشیده باشم و استخوان ترکانده باشم.

در ماهی که گذشت روزهایی داشتم که این طور بود...

شاید در آینده ای نزدیک یا دور باز هم این حس را داسته باشم....اما یک چیز خیلی خیلی ملموس داشت...

ترس! و شجاعت!

دور و برم پر از مادرهایی است که تازه حس مادری را تجربه میکنند.این خیلی حس قشنگی است که بچه های دور و برت زیاد باشند و هر جا میروی یک گوگولی مامانی هست که تو با او بازی کنی و بخندانی.

و امان از روزی که آن که نباید ببیند و بعد بگوید تو باید الان با بچه خودت بازی کنی!

زندگی به من میسازد...این را از وقتی فهمیدم که مهمانی دادن برایم آسان شد..و از وقتی فهمیدم که در بدترین شرایط روحی با حرف هایش گریه نکردم...و بغضم را خوردم...

وقتی فهمیدم که توانستم ببینم که درد دارم اما درد او بیشتر است و با او خندیدم...وقتی فهمیدم که گفت..خیلی عوض شده ای...خودت را با سه سال پیشت نمیتوانم مقایسه کنم...زن زندگی تر شدی!

وقتی فهمیدم که صبح های زود از خانه مان عطر چایی و گلاب بلند شد...

زندگی به من میسازد چون کم کم جای خالیه موجود معصوم و کوچولویی بین ما خودنمایی میکند و باید برایش فکری بکنیم...

و این است زندگی

برچسب: نویسنده: یوسف نیک‌فر تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 5:26

صفحه بندی