شاید من و این وبلاگ با هم بزرگ شدیم...شاید اگر کسی ازش بگذره بگه چه جای خاک خورده ای!
ولی هر کسی ندونه تو که میدونی...این منم که خاک خوردم...نه این وبلاگ...این منم که دارم کهنه و شکسته میشم!
اومدم تا یه روزگار غمگین دیگه برای این وبلاگ ثبت کنم.
این هفته ای که گذشت..به من نشون داد که دوست ها هم از دست میرن!
دوست نزدیکی نبود.خیلی از هم خبر نداشتیم.دورا دور....چند بار دور همیا همو دیدیم.و تازه داشتم میفهمیدم که صبا دختر آروم خنده روی مدرسه چقدر میتونه دوست خوبی باشه ....ولی..
شنبه مثل همیشه بعد از کارای خونه نشستم پای گوشی هوشمند و تلگرام رو باز کردم...و حجمه پیام ها رو دیدم و گفتم اوف..باز چقدر پیام. ولی تو هشدارهای سبزرنگ تلگرام و متن آخرین پیام های فرستاده شده توی گروه ها و کانال ها یهو یه کلمه چشممو خیره کرد!تو گروه مدرسه آخرین پیام این بود"صبا؟!
"
وقتی با تپش قلبی که میرفت تا سرعت بگیره گروه رو باز کردم با پیامی مواجه شدم که تا چند دقیقه نمیتونستم بفهممش.
نوشته بود"بچه ها صبا رفت..فردا 9 صبح رو به روی غسالخونه"
و من مثل همه باور نمیکردم این حرفو...میگفتم شاید اشتباه شده...اما تا فردا صبح و رو به روی سالن های تطهیر با بچه ها جمع شدیم و شاهد زجه های پدر و مادرش بودیم...نمیشد باور نکنیم...وقتی صورت مثل ماهش رو که مثل فرشته ها خوابیده بود دیدیم و برای آخرین بار وداع کردیم...نمیتونستیم انکار کنیم...
فقط میشد گفت سفرت بخیر صبا دیدار ما به قیامت
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر