همیشه فکر میکردم میدانم وقتی از مادری حرف میزنند ، از چه حرف می زنند. وقتی از عشق مادر و فرزندی میگفتند ، فکر میکردم مفهومش را میدانم.تا اینکه بهار آمد.
بهار فصل ها نه ، بهارِ زندگیِ ما آمد. آن هم وسط پاییز.بهار که آمد ، مثل هر بهاری که می آید و انقلاب می کند و زمین را زیر و رو میکند، خاک را روح میبخشد و جان می دهد و زنده میکند ، بهار ِ من امد و روحی دوباره در من دمیده شد و من دوباره زنده شدم و انگار که پیش از آن مرده بودم . نفسش که با پوست من در هم آمیخت ، تازه نفس کشیدم و پر شدم از هوای عاشقی
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
خدا خواست که تو بیایی و من لذت خط دوم کم رنگ و فکرهای مادرانه را تجربه کنم...
اما فقط چند روز...و اکنون منتظرم تا بروی...چون خانه ات را جای بدی ساختی... و باید با تو.خداحافظی کنم...
ممنونم که چند هفته حس قشنگ را به من هدیه کردی...
خدا نگهدار...
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
شاید این جا روزگار شاد و غمگین زیادی به خودش دیده باشه...
شاید من و این وبلاگ با هم بزرگ شدیم...شاید اگر کسی ازش بگذره بگه چه جای خاک خورده ای!
ولی هر کسی ندونه تو که میدونی...این منم که خاک خوردم...نه این وبلاگ...این منم که دارم کهنه و شکسته میشم!
ا
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
بنویس از سر خط..
خیلی سخت است یک عزیز دلی ..یک پاره تنی داشته باشی که در سختی افتاده باشه و تو فقط بتوانی بیننده باشی و کاری ازت بر نیاید.این روزها دارم تجربه میکنم این حس تلخ را.امیدوارم که زودتر خلاص بشود.حالم بد است از بی رحمی ها و تلخی روزگار..حتی با او که معصوم و پاک مثل فرشته هاست.
نوشته شده در جمعه پنجم شهریور ۱۳۹۵ساعت توسط راحیل| |
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر