سلام
امروز باز بعد از مدت ها آمدم و سری به گنجینه خاطراتم زدم.
به غیر از سال های اول عمر اینجا ، بعد ها هر وقت درد بی درمانی داشتم به اینجا پناه می آوردم. و امروز باز بعد از خواندن چند پست به این تیجه رسیدم که انگار حتما باید دردی باشد تا بیایم و بنویسم. حتما باید سقف تحملم تا یک جایی پر شده باشد. باید تنها شده باشم مثل الآن.
آقای مهربانم دیروز رفت کربلا و همین طور مادر و پدرم.
و درد بزرگتری که بعد از عاشورا به جانمان افتاده پر کشیدن علی پسرخالم و همسرش .آنقدر ناگهانی که شاید هنوز باور نکردیم نبودنشان را.
البته نبودن مهربان خودش برای من در این وضعیت کشنده است و این روزها تمام انرژی ام صرف مقاومت در برابر افکار مزخرف خودم می شود.
چقدر دوست دارم از روزهای خوش بنویسم اینجا.
مثل امروز که چقدر کنار نوه خاله ام و همسرش کیف کردم. و چقدر برایشان آرزوی خوشبختی کردم.
پشیمانم که چرا تمام شادی های دو ماه پیشم از عروسیشان و تکاپوی آن روزهایم اینجا ثبت نکردم و امروز با این حال ِ زار دوباره به اینجا پناه آوردم.
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر